خرید بک لینک
حکایت کرامات "دقوقی"

دقوقی عارف رسیده به حقایق و دریافتها،پیوسته در سفر بود به طوری که دو روز در یک مکان نبود.
او با شوقی آتشین در جستجوی اولیای خداوند بود.
پس از سالها سرگردانی و تشنگی،به ساحلی می رسد. در کرانه شگفت انگیز آن دریا، هفت شمع فروزان بود گه روشنایی شگفت انگیزی داشت و شعله شمعها به آسمان پرواز می کرد.ناگهان هفت شمع به یک شمع سراسر نور تبدیل شد.
باز تبدیل به هفت شمع و سپس تبدیل به هفت مرد نورانی شد که نورشان به اسمان می رود.با تحیر تمام دیدم که تبدیل به درخت شدند.هفت درخت پر برگ و پر میوه .از خود می پرسیدم چرا هر روز از کنار این درختان رد می شویم و نمی بینیم.

جلوتر رفتم، هفت درخت به یک درخت تبدیل شد و درختان صف کشیدند تا نماز جماعت بخوانند.

در این فضای بهت انگیز و حیرت افزای اهورایی هفت درخت به هفت مرد تبدیل شدند.دور هم جمع شدند نزدیک رفتم سلام کردم .به نام صدایم کردند.تعجب کردم،پاسخ دادند که مگر نمی دانی که اولیا ضمیر آدمی را می خوانند و اسرار بر آنها آشکار است.اکنون دوست داریم با تو نماز جماعت بخوانیم و تو پیشوا باشی.

در وسط نماز چشم دقوقی بر پهنه دریا افتاد .کشتی در حال غرق شدن بود.تند باد کشتی را به هم می کوبید و آواز مرگ و نیستی می آمد.
دقوقی دلش به رحم آمد و از سویدای دل دعا کرد.
دعای دقوقی در جمع هفت نور عرشی پذیرفته شد و کشتی به ساحل آمد.
هفت نور نجوا کردند که چرا در کار خداوند دخالت کردی؟؟!!
همه انکار کردند، آشکار شد که کار دقوقی بوده است.سرش را به عقب برگرداند تا نجوای شیرین آنها را بشنود ،آنها به آسمان پر کشیدند و به جان یگانه و روشنایی واحد پیوستند.
@arameshsahafian

برچسب: نویسنده: آریا محمدپور تاريخ: يکشنبه 7 خرداد 1396 ساعت: 12:26

صفحه بندی