
ترک خودخواهی،گامی اساسی برای آگاهی و مشاهده اتصال خود با کانون هستی است( اینکه بخواهیم به وحدت با کانون هستی -حضرت حق- برسیم خود لایه هزارتوی خودخواهی است و اندیشه صحیح آگاهی و مشاهده اتصال دائمی است)اما با توجه به مطالب گذشته لایههای تاریک و نورانی بسیار زیادی در این میان هست که در عرفان تعداد آن هفت، هعتاد، هیجده، هفتاد هزار، هیجده هزار و یا بینهایت شمرده شده است.سرانجام آخرین مرحله، ترک "ترک خودخواهی" است همانطور که عطار در فقر و فنا میگوید:در کلاه ترک باشد سه ترگترک دنبا ترک عقبی ترک ترک-قسمتهای دیگری در بخش مهندسی ذهن وبلاگ و کانال با این موضوع در ارتباط است:-لایه های هستی و انسان-زندگی چیست ادامه تصویرها۷(زندگی جنگ بیرون راندن خویش است)-مهندسی ذهن و زوایای فکر۵(همه چیز در دنیای جسمان...
ادامه مطلب
تفاوت خودخواهی و یافتن خویشانسان ترکیبی از نفس و خود حقیقی یا خدایی است. آنکه به خودخواهی میانجامد نفس و خواستههای سیری ناپذیر آن است که در کتاب خداوند به زیبایی تمثیل زده به پاسخ جهنم در سوال : " آیا پر شدی"( سیر شدی)؟ آیا بیشتر هم هست( هیچ وقت سیر نمیشوم)ق/ ۵۰و دمیده شده الهی یا تابش کانون در درون، پری یا یوسف زیبای درون و .... که یافتن آن همان یافتن خداوند است ( رمزگشایی از شطحیاتی مانند: انا الحق، لیس فی جبتی الا الله، سبحانی ما اعظم شانی و ....). لطفا به دریافتهایی از الهی نامه عطار ۴ و ۵ داستان"سرپاتک"هندی(پری زیبای درون به سخن میآید و می گوید من از اول با تو بودم، اکنون از وجودم آگاه شدی) در کانال و وبلاگ مراجعه نمایید.دکتر مهدی صحافیانآرامش و پرواز روح + نوشته شده در چهار...
ادامه مطلب
حذر ز فتنه آن چشم نیم باز کنندز میزبان سیهکاسه احتراز کنندبس که دیدم بیثباتی از جهانِ بیوفاخاکِ ساکن در نظر آبِ روانی شد مرابرگ آسایش ازین خاک سیهکاسه مجوکه بود از نفس سوختگان ریحانشمور صحرای قناعت دل شادی داردکه بود دست سلیمان به نظر زندانشبرات رزق تو بر آسمان نوشته خداتو از زمین سیه کاسه نان چه می خواهی؟ز اتفاق چار عنصر در بلا افتاد جاندر عقب یک صلح چندین جنگ هم می داشته است؟(صائب)هرکس به خاک میکده مست و خراب مُردآسوده از ثواب و خلاص از عذاب مردچشمی به دور دهر سیهکاسه سیر نیستاسکندرش به حسرت یک جرعه آب مُرداوضاع زشت عالم دون دیدنی نبودآسوده آنکه در شب مستی به خواب مُرداز جور بیحساب تو جاوید زندهایمزاهد ز بیم پرسش روز حساب مُردخون بیبهاست عاشق حاضر جواب راجان خواست از حزین لب او، در جواب ...
ادامه مطلب
جایگاه نفی خودخواهی در ادیان و عرفانهاخودخواهی محور تاریکیهای درون و صفات نکوهیده اخلاقی است، که بر اساس نفسپرستی در همه آدمیان وجود دارد و پالایش درون و جوشش چشمه های ازلی در آن با نفی خودخواهی آغاز میشود.خودخواهی در ۳ مرحله جسم، ذهن و دل قابل بررسی است.آخرین مرحله سلوک و آخرین شهر عشق، یعنی فقر و فنا بر همین پایه استوار است. نفی خواستههای جسم و ذهن و از همه مهمتر دل، شرط ورود به این وادی است.مجموعه بزرگی از آموزههای ادیان و عرفانها مربوط به مبارزه با نفس است.نفس دشمنی بزرگ و جنگ با او جهاد اکبر، شرط وصول به نیروانا و ...از این رو میتوان گفت نقطه اشتراک و جوهره ادیان و عرفانها، مقابله و مبارزه با نفس است، چه در شکل رهبانیت مسیحی و یا ریاضت بودایی و صوفیانه و چه در شکل ادب نفس و کنترل آن ت...
ادامه مطلب
ای معشوق بیهمتا! هر که حضور تو را با رنجش خاطر و ملالت ترک کند، کارش پیش نخواهد رفت و سرانجامی جز شرمساری ندارد.۲-آری کاروانی که انرژی خداوند نگهدار اوست(تداوم تاثیر سپاسگزاری از حضور معشوق)با آراستگی رحل اقامت افکند و با شکوه ادامه مسیر دهد.۳- رهرو راه عشق از روشنایی موهبت حق به معشوق رسد، چه در مسیر تاریک گمراهی به جایی نخواهد رسید( خانلری: طلبد راه)۴-در پایان عمر، کام خود را از شراب و معشوق بگیر، حیف است که روزگارت چون گذشته به بیهودگی صرف شود(خانلری:گروی آخر عمر)۵- ای راهنمای دل گمشدگان! به خاطر خدا یاریام نما! که ناآشنا جز با راهنمایی تو در مسیر معشوق نمیافتد.۶- داوری کردن در باره پردهنشینی و پرهیز یا مستی به سرانجام آنهاست(ایهام: آخر عمر یا نتیجه یعنی کدام به حال خوش که همان بهشت نقد...
ادامه مطلب
جایگاه نفی خودخواهی در روانشناسی جدید و علوم ذهن شناسیمرگ نفس یا مرگ ضمیر (Ego death)،تجربه از دست دادن کامل هویت ذهنی خود است.بررسی این اصطلاح در علوم مختلف:- در روانشناسی یونگ، مترادف مرگ روانی به کار میرود که به دگرگونی اساسی روان اشاره دارد.-در اسطورهشناسی، چرخه مرگ و تولد دوباره، مرگ نفس مرحلهای از تسلیم شدن و گُذار است.همانگونه که جوزف کمپبل در پژوهش خود در مورد اسطورهشناسی، سفر قهرمان توصیف کرده است.در اساطیر مختلف جهان مطرح شده و همچنین به عنوان استعاره در برخی از جریانهای تفکر غربی معاصر نیز استفاده میشود.-در زمینه تجربه مصرف روانگردانها، اصطلاح مرگ نفس هممعنی با از هم پاشیدن ضمیر بوده و برای اشاره به از دست دادن (موقتی) حس وجود از خود به کار میرود.-این مفهوم همچنین در معنویت عصر ...
ادامه مطلب
همه میکوشند معشوق خود را به صورت خدای خود درآورند و او را به خدایی که میپرستند مانند کنند.از عاشق جز نیکی به معشوق نمیرسد و آنگاه که دل معشوق را به دست آورد، میکوشد تا به او اسرار خدایی را بیاموزد.دل معشوق را چگونه به دست توان آورد؟گفتم که نفس سه قسمت دارد:اسب دست راست، بالایی کشیده و بینی عقابی دارد به رنگ سفید و چشمان سیاه، جوینده شرف و بزرگی ولی فروتن. دارای اعتدال و حقجو.برای راندنش سخنی و نوازشی کافی است.اما اسب دیگر، خمیده و زشت اندام، رنگ سیاه، چشمان زاغ و خون آلود.گردن کوتاه و کلفت و چهره پهن. خمیرهاش از گستاخی و غرور. گوشهایش کر است و با تازیانه هم به سختی میتوان راندش.وقتی ارابهبان به معشوق نزدیک میشود، گرمی محبت فرا میگیردش، اسب خوب را شرمساری مانع میشود که به سوی معشوق بجهد، ام...
ادامه مطلب
چون از سر شوق دست به موهای زیبایش بزنم در خشم میشود( ایهام: موهایش تابدار میشود) و اگر به دنبال مهر و آشتی باشم تندی کند.۲- و با گوشه ابروی خود که چون هلال ماه کمانی است، راهزن تماشاکنندگان جمالش میشود و زود پنهان میشود( خانلری:نظارگان بیچاره)۳-در شب باده نوشی که همگان خواب و خمارند، با بیداری ویرانم میکند و آنگاه که در روز شکایت میکنم، خود را به خواب میزند.۴- آری راه عشق همین است، پر از غوغا و زیان! هر که ناشکیبایی ورزد خواهد افتاد( تسلیم و خرسندی تنها راه است. خانلری: پر آشوب و آفت)۵- ولی با این همه گدایی درگاه معشوق برتر از سلطنت است! آیا کسی از سایه آرامبخش معشوق به آفتاب میرود؟!۶-وقتی روزگار سیاهی مو پایان یافت، هر چه بکوشند از سفیدی مو کاسته نمیشود( سواد: چرکنویس بیاض: پاکنویس)۷-حباب...
ادامه مطلب
کد پاکسازی: شفادهنده ناخودآگاه ۱صبح روزهای کودکی ساعت ۵ پدرم را پشت میزش،غرق اندیشهها میدیدم و میپرسیدم: چه مدت اینجا بودی؟ با لبخند میگفت: تقریبا به اندازه کافی اما نه کاملا کافی.اوایل دهه ۱۹۷۰ بود پدرم که سرپرست یک مطب استاندارد کایروپرکتیک بود، کنجکاو شد چرا اگر از روشهای درمانی یکسانی استفاده میکنیم برخی درمان میشوند و برخی نه.او دریافت که وقتی جریان انرژی( به ویژه الکترو مغناطیسی) در بدن وجود داشته باشد افراد بهبود پیدا میکنند.این پژوهشها به وسیله زمینه جدید دانش کوانتومی تکمیل میشد که بر جریان و میدان انرژی تمرکز دارد.در گذشته فکر میکردیم پالسهای الکتریکی عصبها، میدان الکترو مغناطیسی اطراف بدن ایجاد میکند اما حالا میدانیم میدان مغناطیسی اعصاب را به وجود میآورد؛ انرژی اول میآید.او دری...
ادامه مطلب
کد پاکسازی: شفادهنده ناخودآگاه ۲ تمرین: رژه مورتر:- در حالت ایستاده پاها را به اندازه عرض شانه باز کنید و عمود نگه دارید. - یک قدم با پای راست به جلو بگذارید و زانوی راست را خم کنید تا به کار افتادن ماهیچه ران را حس کنید.بگذارید آگاهی ذهنی به درون هسته مرکزی بدن وارد شود. - دست چپ را در جلوی خودتان بالا بگیرید و با زاویه ۴۵ درجه به سوی جایی که سقف و دیوار به هم میرسند قرار دهید. کف دست را به صورتی بچرخانید که انگشت شست به سمت بالا اشاره کند. - دست راست را به سمت عقب ببرید تا با زاویه ۴۵ درجه پشت سرتان به سمت جایی که دیوار و کف به یکدیگر میرسند قرار گیرد.انگشت شست به سوی پایین خواهد بود.انگشتها را کامل بکشید- کمی بچرخید سر را به سمت چپ بچرخانید و در امتداد دست چپ به انگشت شست نگاه کنید.چشم ...
ادامه مطلب
ای مسلمانان! پیش ازین دلی آگاه داشتم که هر مشکلی را به پیشگاهش میبردم.۲-اگر در گرداب اندوه میافتادم با تدبیرش به ساحل نجات میرسیدم.۳- آری دردشناس و چاره اندیش بود که پشتوانه صاحبدلان بود.۴- اما به کوی معشوق که رسیدم دلم را گم کردم، پروردگارا! منزل عشق چطور مرا پایبند و اسیر کرد!۵- آری هنر و فضیلت مایه محرومیت و ناکامی است اما از من محرومتر کیست( آسمان کشتی ارباب هنر میشکتد- چون هنرهای دگر مایه حرمان نشود- فلک به مردم نادان دهد زمام مراد و ...نشاندهنده باور به ناکامی فضیلت دارد- هنر عشق نیز با فراق همراه است)۶-بر جان پریشان عاشقم دل بسوزانید که پیش از عاشقی کاردان و سرآمد بود.۷- اما پس از آگاهی بخشی عشق و تولد دوباره، گفتارم در هر مجلسی دلپذیر و شیرین شد.۸- اکنون نگو که حافظ نکته دان ک باری...
ادامه مطلب
کد احساس: زبان روح ۱چند سال پیش به یک رابطه هشت ساله که فکر میکردم تا آخر عمر ادامه دارد، پایان دادم. یک سال پیش مادرم را از دست داده بودم.سگها که قرار بود با من بمانند هم رفته بودند. من ویران شده بودم.تجربه این درد را به خواب هم نمیدیدم.روحم را سوراخ میکرد...یک روز که به دفتر کارم می رفتم متوجه شدم چیزی را فراموش کردم برگشتم به سمت کمد اتاق خواب رفتم... ناگهان به روی تخت افتادم، قلب شکستهام از درون منفجر شد با تمام بدنم به گریه افتادم. حس میکردم اشکها از درون استخوانهایم بیرون میآیند یا موجهای درماندگی به گلویم میرسند و از دهان و چشم و حتی پوستم بیرون میریزند*من مصمم بودم راهم را ادامه دهم و اصلا دربارهاش فکر نکنم اما در حالت فرسوده و خسته احساسی مانند آب که به شکاف یک سد نفوذ میکند* به ش...
ادامه مطلب
کد احساس: زبان روح ۲زندگی پروژه بیداری است، بیداری در ضمیر روحانی تا بتوانیم زندگی جادویی هدایت شده از طرف خداوند را تجربه کنیم.این بیداری با استفاده از اصطکاکهای درونی ایجاد میشود. اگر نباشد نمیتوانیم به این آگاهی برسیم، ما نیاز داریم تکانی بخوریم و از وضعیت موجود بیرون بیاییم تا متوجه شویم انرژی را به کدام بخشها هدایت کنیم و بخشهای پراکنده انرژی خود را به صورت یکپارچه درآوریم. ما نمیتوانیم از اصطکاک( روابط ما با دیگران- سخنان ناراحت کننده ...) خودداری کنیم و در این مورد هیچ گزینه دیگری نداریم تا وقتی بتوانیم به طور کامل با ضمیر روحانی خود زندگی کنیم.با تغییر جهت گیری از ذهن به بدن، از اندیشیدن به احساس کردن و از استدلال منطقی به تشخیص حسی دگرگونی شدیدی به وجود میآید و موجب افزایش ظرفیت غ...
ادامه مطلب
معشوق من که از حضورش خانهام جای فرشتگان و سرشار آرامش بود، تمامی وجودش چون فرشته زلال و نورانی بود.2-دلم به بوی حضورش شوق حضور در شهر داشت، اما بیچاره دل نمیدانست که او عزم سفری بیبازگشت کرده است.3-آری تنها پرده راز از عشقم به این فرشته برداشته نشد بلکه شیوه روزگار از ابتدا همین پردهدری بوده است.4-معشوقم که پیوسته پیش چشم جسم و جانم هست چون ماه زیباست، افزون بر آنکه با هنر و ادبش صاحب نظر نیز هست. 5-ستاره نامبارکی او را از من گرفت چه میتوان کرد این است پادشاهی(طنز و تحکم: بدبختی) چرخش و زمانه قمری!!(دور قمری: دور آخر کواکب سیاره، چه دور هر کوکبی را هفت هزار سال دانند هزار سال به خودی خود صاحب عمل باشد و شش هزار سال به مشارکت شش کوکب دیگر و آدم پدر ما مردمان، در اول دور قمری به ظهور آمد-ناظ...
ادامه مطلب
جماعتی که ز تلخی زنند جوش نشاطبه هر مذاق چو می خوشگوار میگردندبه نقد وقت* گروهی که دل نمیبندندهمیشه خرج ره انتظار میگردند(غزل 3907)دل خود را کسی چون جمع سازددر آن کشور که امنیت نباشدمشو از پاس نقد وقت* غافلکه بخل اینجا کم از همت نباشد(غزل 4524)عریانتنی است جامه احرام شوق مادامن به دست خار مغیلان نمیدهیمیوسف به سیمِ قلب فروشی نه کار ماستاز دست، نقد وقت* خود آسان نمیدهیم(غزل 5894)چه باشد قطره آبی که نتوان دست از آن شستن؟هم از گرد یتیمی خاک در چشم گهر میزننثار تازهرویان ساز، نقد وقت* را صائبدر ایام بهاران از زمین چون دانه سر میزن(غزل 6125)بی تأمل صرف نقد وقت* در دنیا کنیچون به کار حق رسی، امروز را فردا کنیدست خود از چرک دنیا گر توانی پاک شستدست در یک کاسه با خورشید چون عیسی کنی( غزل 6723)آنچه...
ادامه مطلب
ندیدهاند مگر روی آن بهشت آرایجماعتی که صفت می کنند مینو رابه نقد وقت* چو فردوس حاصل است امروزچرا نه عیش کنم در بهشت با حورا؟(غزل 43)جای گنج است کنج خانهٔ مانقد وقت* است در خزانة ماراح بستان که روح قدس به فخرمی نهد سر بر آستانهٔ ماتا کند مستی و برون آیدجرعه ای از می شبانهٔ ما(غزل 56)ای جانِ به لب رسیده بشتاب!خود را و مرا به نقد دریاب!دل رفت و تو نیز بر سر پایاندیشه نمیکنی در این باببر نسیه چه اعتبار زنهاردر حاصل نقد وقت* بشتاب!(غزل 64)چند گویی نزاریا ز بهشتاینک اینک ببین، ببین دریاب!شادی روزگار یاران رابر کف من نهید جام شرابدوستان نقد وقت* دریابیدای که "طوبی لهم و حسن مآب"(غزل 75)یافت نزاری به عشق از خودیِ خود، خلاصعشق عطیت بود نه هنر مکتسبحمداً لله که من یافتهام نقد وقت*منتظر نسیه را هست خ...
ادامه مطلب
چو عمر رفته به محنت که غم فزاید یادشبه یاد نارمت ایرا که یادگار بلاییچو روز فرقت یاران که نشمرند ز عمرشز عمر نشمرم آن ساعتی که پیش من آییز خوان وصل تو کردم خلال و دست بشستمبه آب دیده ز عشقت که زهر عمر گزاییمرا به سال مزن طعنه گر کهن شده سرومکه تو به تازگی عمر همچو گل به نواییتویی که نقب زنی در سرای عمر و به آخرنه نقد وقت* بری کیسهٔ حیات رباییچنان که از دیت خون بود حیات دوبارهدوباره عمر شمارم که یابم از تو جدایی(خاقانی- غزل 398)خوشا و خرما وقت حبیبانبه بوی صبح و بانگ عندلیبانخوش آن ساعت نشیند دوست با دوستکه ساکن گردد آشوب رقیباندو تن در جامهای چون پسته در پوستبرآورده دو سر از یک گریبانسزای دشمنان این بس که بینندحبیبان روی در روی حبیباننصیب از عمر دنیا نقد وقت* استمباش ای هوشمند از بی نصیبان...
ادامه مطلب
در گنجینه رازهای هستی، همچنان گوهر عشق تابناک است و جعبه نفیس(سینه آدمی) آن نیز همچنان با مهر و موم و نشان مخصوص پادشاه آفرینش است.۲- و عاشقان دارندگان امانت(ایهام به روز الست) و موهبت حق هستند، پس همچنان چشمانشان اشکبار است.۳- آری از باد صبا(آورنده این بوی خوش) احوال ما را بجوی که میداند شبها تا پگاه مونس ما بوی دلاویز گیسوان توست.۴-جوینده و مشتاق یاقوت و جواهر نیست، وگرنه خورشید همچنان با تابشش آنها را به وجود میآورد( کنایه: نبود طلب و شوق به سلوک با وجود پیران آگاه)۵- پس به دیدارم بیا که کشته غمزه زیبایی تو شدهام! و همچنان پریشان عشق توام.(خانلری: زیارت میآی)۶- گرچه اعتنایی به خوندلهای ما نداری بلکه پنهانش میکنی، ولی در لبان یاقوتیات کاملا هویداست(خانلری: نهان میکردی)۷- با خود گفتم موها...
ادامه مطلب
وان دگر خون همی گریست که آهنفس و شیطان زدند بر من راهخاک انباشتم به دیده هوشسخن راست را نکردم گوشکاشکی بهر امتحان باری!کردمی زآن ذخیره مقداریتا کنون نقد وقت* من گشتیوقتم این سان به مقت نگذشتی!(هفت اورنگ-دفتر اول)در این خرابه مکش بهر گنج غصه و رنجچو نقد وقت* تو شد فقر، خاک بر سر گنجبه کشت و کار جهان رخ میار کآخر داوز کشت مات شود شاه عرصه شطرنج(غزل 252)جان در کفم به نقد لقایم بگیر دستسودای عاشقان تو باشد یدا به یدمستغرق شهود تو کردهست نقد وقت*مستخلص از فسانه امس(دیروز) و امید غد(فردا)(قصیده 9)به کوی عزلتم ویرانهای هستز نقد وقت* درویشانهای هستبه دستم تا ز هستی دست شویمز خم نیستی پیمانهای هست(غزل 83)بهلول را گفتند: دیوانگان بصره را بشمار. گفت: آن از حیز شمار بیرون است، اگر گویید عاقلان را بشما...
ادامه مطلب
دیشب در حلقه عارفانهمان قصه زیبایی گیسوانت گل انداخته بود و تا پاسی از شب از زنجیر موهایت سخن میگفتیم( حلقه، سلسله و شب با گیسو ایهام دارند- دیشب فرازمانی: سخنان ازلی- سخن همیشگی مثل دوش دیدم که ملائک...)۲-دل عاشقم که تیر مژگانت غرق در خون بود باز اشتیاق ابروی کمانیات را داشت.۳- خدا بخشایش آورد بر باد صبا که از کوی تو خبری میآورد(برای تسکین دل عاشقان)وگرنه کسی را که از کوی تو بیاید ندیدیم(ذات غیر قابل دیدار حق- نبود عارف حقیقی)۴- عالم هنوز طعم عشق را نچشیده بود( آدمی آفریده نشده بود) کرشمه چشمان جادوییات فتنهای در جهان انداخت.۵- من که اکنون آواره عشق شدم، روزی آسوده بودم( آدمی در پیشگاه خدا)، اما عشق خم گیسوان سیاهت، راهزنم شد.۶- بند قبایت را بگشا( برای بیشتر ماندن یا آسانی بوس و کنار) تا ...
ادامه مطلب