
در گنجینه رازهای هستی، همچنان گوهر عشق تابناک است و جعبه نفیس(سینه آدمی) آن نیز همچنان با مهر و موم و نشان مخصوص پادشاه آفرینش است.۲- و عاشقان دارندگان امانت(ایهام به روز الست) و موهبت حق هستند، پس همچنان چشمانشان اشکبار است.۳- آری از باد صبا(آورنده این بوی خوش) احوال ما را بجوی که میداند شبها تا پگاه مونس ما بوی دلاویز گیسوان توست.۴-جوینده و مشتاق یاقوت و جواهر نیست، وگرنه خورشید همچنان با تابشش آنها را به وجود میآورد( کنایه: نبود طلب و شوق به سلوک با وجود پیران آگاه)۵- پس به دیدارم بیا که کشته غمزه زیبایی تو شدهام! و همچنان پریشان عشق توام.(خانلری: زیارت میآی)۶- گرچه اعتنایی به خوندلهای ما نداری بلکه پنهانش میکنی، ولی در لبان یاقوتیات کاملا هویداست(خانلری: نهان میکردی)۷- با خود گفتم موها...
ادامه مطلب
آرام جان!سکوت تو سکوت مرا نشکست!12 دی ماه 1402دکتر مهدی صحافیانآرامش و پرواز روح + نوشته شده در سه شنبه ۱۴۰۲/۱۰/۱۲ ساعت ۱:۱۵ ب.ظ توسط مهدی صحافیان | بخوانید...
ادامه مطلب
وه! چه زیبا خلوتی است یکی شدن من با معشوق! نه سوختن من در فراق و جلوه گریاش برای همگان.۲- (پس از سلطنت عشق) انگشتر پادشاهی سلیمان( اسم اعظم- مهین- بر آن بود و بر جن و انس حکم میراند)را به هیچ میگیرم، همان که دیوی بر آن دست پیدا کرد و چیرگی سلیمان از میان رفت.۳-خدایا مپسند که در حریم وصالت، رقیب آشنای دیدار گردد و من محروم شوم(دیدار و یگانگی با حق موهبت الهی است- وادی فقر وفنا')۴-به همای، پرنده خوشبختی بگو: هرگز سایه سعادت بر آن سرزمین(خانلری: بر آن دیار) نیندازد که طوطی از کلاغ کمبهاتر باشد(نکته مهم بناشدن جامعه آرمانی: جامعه از آن روزی زمین میخورد که بزرگان و هنرمندانش را زمین میزند- این نکته در دوره تمدنی ایرانی- اسلامی رعایت میشده و اکنون در جهان پیشرفته )۵-نیازی به ابراز شوق نیست، سوزش آ...
ادامه مطلب
سرشار از شور به دام افتادن، به یار می گوید: زلف تو کفر و دین را به دام می اندازد و این یک چشمه از هنرنمایی اوست.کفر و دین کنایه از همه چیز و اشاره به یکسانی آنها و برتری ملت عشق و دین باطنی. خیام و مو...
ادامه مطلب
دلتنگ که می شوی نفسم تنگ می شودمن در سینه تو جا خوش کرده امسکوتت گلویم را گرفتهسخن بگوتا نفس بکشمLe silence étrangelé dans la gorgeQuand tu es tristeMon soufflé devient court Je suis bien aise dans t...
ادامه مطلب
لحظه ای که حال خوش به طور کامل در دسترس است سلطان جهان غلامم می باشد(جنس این شراب و معشوق موجب حال خوش متفاوت است وگرنه نهایتا همسان با سلطان بود)گو شمع میارید در این جمع که امشبدر مجلس ما ماه رخ دو...
ادامه مطلب
اکنون که گل، باده زلال آماده کرده بلبل با گونه های فراوان شوق تحسین می کند( اگر باده صاف را تجلیات خداوند بدانیم، صد هزار زبان نیز تمام شوق آدمیان است که همه ناخواسته وصف او را می گویند)۲-دفتر اشعار ر...
ادامه مطلب
نقطه ای بودم در سکوت خویشسر فرو برده اندر هیچگرمای عشقت مرا به جنبش آوردسر بیرون آوردمآغاز آفرینش بودسکوت بود و هیچ نبود؛برهوت!!Le désert du silenceJ'étais un point dans mon silence Je me suis enfonc...
ادامه مطلب
« هر صاحب جمالی هر چند جواهرات زیاد داشته باشد؛ اما آیینه را بیش از هر چیز دوست دارد تا نقصان خود و جوهرات را با آن برطرف کند و هر وقت که بر آن گردی نشیند با گوشه آستین کرامت خود برطرف می کند .انسان آیینه خداوند است که خداوند خود را در آن میبیند.و در آیینه خود را بهتر می توان دید تا این که به خود نگاه کند.اگر اندك غباری, بر چهرهی آینه پدید آید, در حال به آستینِ كَرَم به آزرم تمام, آن غبار از روی آینه بر میدارد: ما فتنه بر توییم تو فتنه بر آینهما را نگاه در تو, تو را اندر آینهو در هر آینه كه در نهادِ آدم بر كار مینهادند, در آن آینهی جمال نُمای, دیده جمال بین مینهادند, تا چون او در آینه به هزار و یك دریچه خود را ببیند, آدم به هزار و یك دیده او را بیند.در من نگری, همه تنم دل گردددر تو نگرم, همه...
ادامه مطلب
تمامی پادشاهان برای ساختن عمارت یا قصری، خود دست به خاک نمی زنند اما اگر گنجی بخواهند مخفی کنند خود زمین را می کنند و مخفی می کنند .انسان گنج خداوند است.«من گل آدم را با دو دست خود خمیر کردم.»پادشاهان صورتی چون عمارتی فرمایند خدمتکاران بر کار کنند ، ننگ دارند که به خودی خود دست در گل نهند ، به دیگران باز گذارند و لکن چون کار بدان موضع رسد که گنجی خواهند نهاد، جمله ی خدم و حشم را دور کنند و به خودی خود، دست در گل نهند و آن موضع به قدر و اندازه راست کنند وآن گنج به خودی خود بنهند .(مرصاد العباد ص 40)@arameshsahafian...
ادامه مطلب
درویشی سالها در بر روی خود بسته و از خداوند روزی بی زحمت می خواست و به درگاه خداوند بدون توجه به مسخره کردن های مردم دعا می کرد.ناگهان یک روز در حالی که غرق دعا بود،گاوی به خانه او آمد و با ضربات شاخش در را شکست.درویش بی درنگ آن گاو را سر برید و آن را موهبت خداوند می دانست.صاحب گاو به پیش داود نبی شکایت برد .درویش گفت :مدت هفت سال از خداوند روزی بی زحمت می خواستم و اینک دعایم پذیرفته شد و به شکرانه آن گاو را ذبح کردم.صاحب گاو از این جواب سربالا خشمگین شد و از داود ع خواست تا خسارت گاو را از او بستاند.داود پس از شنیدن سخنان هر دو طرف در محراب خلوت کرد و پس از دریافت وحی حکم خداوند رابه صاحب گاو...
ادامه مطلب
به وادی سکوت رفتمکودکی دیدم بر سینه های مادرش آرمیده بوداو سکوت می نوشید و شیر لحظه می خورد@arameshsahafian...
ادامه مطلب
در پرتو نگاهت گیاهان نهسنگها رشد می کنندو در سایه سکوتت گیاهان آرام خوابیده اند@arameshsahafian...
ادامه مطلب
اراش و پرواز روح سکوت بود و هیچ نبوددریای لطیف وجودش به تلاطم آمدمهربانی اش ما را می خواست تا وجودش را ارزانیمان کنددر سکوت لباس وجود گرفتیمسکوت گواه آفرینش مان بودآری سکوت همزاد ماستاکنون خاطره آغاز را می توان تکرار کردمی توان سکوت کرد@arameshsahafian 9163579010...
ادامه مطلب
گاو آبی عادت دارد که گوهری درخشان از دریا بیرون می آورد و در چراگاهش می گذارد و به دور آن می چرد. (گاو آبی از سوسن و سنبل می خورد و مدفوع او عنبر خوشبوست ) تاجر جواهرات در فرصتی ،آن گوهر درخشان را گل آلود می کند و به بالای درختی فرار می کند تا از آسیب او در امان باشد.گاو دریایی وقتی به سراغ گوهر شب چراغ می رود آن را گل اندود می بیند و از آن می رمد و تاجر در این فرصت از درخت پایین می آید و گوهر را بر می دارد. گاو نماد انسان های حیوان سیرت است.گوهر شب چراغ نماد روح لطیف و خدایی ما.گل نماد جسم است که با خواسته های بی حدش روی این روح لطیف, این دمیده شده خدا را می پوشاند. تاجر جواهرات نماد سالکان و عارفان هستند که گوهر روح را ,گوهر " انرژی خدایی "درون را گرچه گل آلود هست می بیند. لجم بیند فوق د...
ادامه مطلب
پس از این که ابوبکر صدیق از راضی کردن بلال برای ابراز نکردن عشق نا امید شد، او را با غلام سفید و زیبای دیگری معاوضه کرد و به صاحب بلال دویست درهم نقره هم داد . در اینجا مولانا تمثیلات بسیار والایی می آورد که صاحب بلال فکر می کرد سر ابوبکر را کلاه گذاشته در حالی که با از دست دادن این گوهر (بلال صدق) خودش مغبون شد و ضرر کرد. بعد از آن ،صدیق پیش مصطفی گفت حال آن بلال با وفا کآن فلک پیمای میمون بال چست این زمان در عشق و اندر دام توست باز سلطان است زآن جغدان به رنج در حدث مدفون شده است آن زفت گنج جغدها بر باز استم می کنند پر و بالش بی گناهی می کنند جرم او اینست کو باز ست و بس غیر خوبی جرم یوسف چیست پس؟ 957 تمثیلات برای بلال و هر انسان آزاده ای که عشق به حقیقت او را از تمام زنجیرها آزاد کر...
ادامه مطلب
سلطان محمود ضمن جنگ با هندیان کودکی هندی به غنیمت گرفت و او را بر تخت شاهانه نشاند.اما کودک زار زار گریه می کرد.سلطان گفت در تخت سلطنت چرا گریه می کنی ؟؟!! کودک پاسخ داد که مادرم همواره مرا از تو می ترساند و وقتی می خواست نفرین کند ،می گفت الهی به چنگ سلطان محمود بیفتی. از این رو تصویری مهیب از تو در ذهنم ساخته بودم؛اما مادرم کجاست تا اینک مرا بر تخت شاهانه ببیند.مولانا فقر و فنای عارفانه را همان سلطنت می داند که مادر نفس دایما انسان را از آن می ترساند.تمام سعادت انسان در رسیدن به این پادشاهی است و چون فقر مساوی با گذشتن از تمام خواسته هاست ،نفس دایما آن را ترسناک جلوه می دهد.فقر ،آن محمود تست ای بی سعتطبع از او دایم همی ترساندتفقر آن محمود تست ای بیم دل کم شنو زین مادر طبع مضل گرچه اند...
ادامه مطلب
دریای سکوت تو تنها دریایی است که غرق می کند؛ اما زندگی می بخشدمست می کند؛ اما آگاهی می دهدحیران می کند ،نیستی می دهد و به بار می نشینی اکنون میوه های سکوتت چیدنی است ...
ادامه مطلب
خواستم از زینب "س" بنویسم و پهنه فداکاری او ذهنم تصویری ازین عظمت به دست نداد سکوت را برگزیدم فقط در مقابلش با احترام سکوت می کنم ...
ادامه مطلب