آرامش و پرواز روح Relax and Flying Spiri

متن مرتبط با «مثنوی» در سایت آرامش و پرواز روح Relax and Flying Spiri نوشته شده است

ادامه دریافت های دفتر دوم مثنوی 13 حکایت امیر خردمند و مردی که در حال خواب ماری در دهانش رفت

  • نیلوبلاگ

    عاقلی بر اسب می آمد سوار در دهان خفته می رفت ماربرد او را زخم آن دبوس سختزو گریزان تا به زیر یک درختسیب پوسیده بسی بد ریخته گفت ازین خور ای به درد آویخته1883امیر خردمند وقتی صحنه رفتن مار در دهان مرد را مشاهده کرد، با گرز او را از خواب بیدار کرد.مرد پا به فرار گذاشت تا زیردرخت سیب، بعد او را مجبور کرد که از سیب های پوسیده بخورد.بانگ می زد کای امیر آخر چراقصد من کردی چه کردم من تو راهر زمان می گفت او نفرین نو اوش می زد کاندرین صحرا بدومرد از ماری که درونش رفته بود بود آگاهی نداشت و امیر را ناسزا می گفت.اما پس از مدتی مار سیاه با همه آنچه خورده بود از دهانش بیرون آمد.مرد در مقابل امیر نیک خواه به سجده در آمد.مصطفی فرمود گر گویم به راستشرح آن دشمن که در جان شماستزهره های پر دلان هم بر دردنه رود...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافت های دفتر دوم مثنوی14 حکایت شیخ احمد خضرویه و کودک حلوا فروش1

  • نیلوبلاگ

    بود شیخی دایما او وام داراز جوانمردی که بود آن نامدارده هزاران وام کردی از مهانخرج کردی بر فقیران جهاندرویش عارف قرض می کرد و برای فقیران خرج می کرد.زمانی که عمرش به پایان رسید، طلبکاران برای گرفتن طلب خود؛ دورش جمع شدند.شیخ گفت این بدگمانان را نگر نیست حق را چارصد دینار زرکودکی حلوا ز بیرون بانگ زدلاف حلوا بر امید دانگ زددرویش عارف بر بدگمانی آنان می خندید که خداوند چهارصد دینار طلا ندارد؟!در این میان کودکی حلوا می فروخت.عارف دستور داد تا حلواهای کودک رابخرند به طلبکاران بدهند.نیم دینار هم طلب کودک اضافه شد و درویش پولی نداشت.کودک طبق را بر زمین زد و گریه می کرد که استادم مرا می کشد.طلبکاران گفتند مال ما را خوردی ، چرا حق این کودک بیچاره را می خوری....@arameshsahafian...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 32 تبسم شیرین و رمز آمیز پیامبر(ص)به اسیران

  • نیلوبلاگ

    پیامبر گروهی از اسیران (جنگ بدر) را می دید که دست بسته می بردند.و پیامبر رحمت؛ این جان عاشق انسانها تبسم می کرد و به اسیران می خندید.اسیران با خور می گفتند چگونه است که از اسارت ما خوشحال است؟!پیامبر که گویا سخن پنهانی آنها را شنیده فرمود: در شگفتم از گروهی که آنها را با زنجیر به سوی بهشت می برند.زاویه دید ؛گونیای اندیشه:به یک جنگ از زوایای مختلف می شود نگاه کرد.و این یک نگرش ممتاز است بر مبنای اص...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 33 تبسم شیرین و رمز آمیز پیامبر (ص)به اسیران 2

  • نیلوبلاگ

    آنچنان شادند در ذل و تلفهمچو ما در وقت اقبال و شرفاسیران با خود می گفتند قبلا که پیامبر از ما شکست می خورد هم همین گونه شاد بود.آن یکی گفت ار چنان است آن ندیدچون بخندید او که ما را بسته دیدچرت رحمت همه جهان ها و هستی ها به اسارت ما می خندد؟!گرچه نشنید آن موکل آن سخن رفت در گوشی که آن بد من لدنبوی پیراهان یوسف را ندید آنکه حافظ بود و یعقوبش کشید 4529تعحب و اعتراض اسیران را نگهبانان نشنیدند اما جان ...

    ادامه مطلب
  • دریافت های دفتر دوم مثنوی1 سرآغاز دفتر در عشق

  • نیلوبلاگ

    دیباچه در سر تاخیر مثنوی عشق محبت بی حساب است جهت آن گفته اند که صفت حق است به حقیقت و نسبت او(عشق) به بنده مجاز است."یحبهم" تمام است "بحبونه" کدام است؟!مولانا در دریافتی جدید از عشق ؛عشق حقیقی را صفت خداوند می داند که او محبت کامل دارد و نسبت آن به غیر مجازی است.مدتی این مثنوی تاخیر شدمهلتی بایست تا خون شیر شد1این دفتر نیز مانند دفتر های دیگر با یاد حسام الدين چلبی آغاز می شود که مولانا شمس را در...

    ادامه مطلب
  • دریافت های دفتر دوم مثنوی 2 پیوند آینه مومن (یار) و آینه کلی

  • نیلوبلاگ

    گفتم ای دل آینه کلی بجورو به دریا، کار بر ناید به جومومن چون آیینه پاکی است اما برای شروع در مشاهده جهان معنوی است.مانند جوی محدود است.پس از آن به سراغ ولی خداوند برو که آیینه کلی است و چون دریا وسیع است.(ولایت شمسیه و قمریه هم گفته اند.مومن چون ماه و "ولی" چون خورشید است.)دیده تو چون دلم را دیده شدشد دل نادیده غرق دیده شد99در وصف حسام الدین (آینه شمس):وقتی چشم جان تو به جان و دل من رسید،دارای چشم...

    ادامه مطلب
  • دریافتهای دفتر دوم مثنوی 3 جستجوی هلال ماه رمضان از شوق بندگی و خیال پیرمردی در دیدن هلال

  • نیلوبلاگ

    مردم از پیر و جوان در زمان عمر ( خلیفه دوم مسلمانان) برای دیدن هلال ماه رمضان بالای کوهی رفته بودند.ناگهان با کمال تعجب پیر مردی گفت این هلال ماه است.همه نگاه کردند هلالی ندیدند."عمر" جلو رفت دید تار سفید ابروی پیرمرد پایین افتاده؛ باعث این خیال شده است و موی ابروی او را راست کرد.چون که مویی کژ شد او را راه زدتا به دعوی لاف دید ماه زد119وقتی یک موی او ناراست شد؛ این ناراستی راهزن او شد.موی کژ چون ...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 28 حکایت درویشی که در زمان داود ع روزی بی زحمت می خواست 1

  • نیلوبلاگ

    درویشی سالها در بر روی خود بسته و از خداوند روزی بی زحمت می خواست و به درگاه خداوند بدون توجه به مسخره کردن های مردم دعا می کرد.ناگهان یک روز در حالی که غرق دعا بود،گاوی به خانه او آمد و با ضربات شاخش در را شکست.درویش بی درنگ آن گاو را سر برید و آن را موهبت خداوند می دانست.صاحب گاو به پیش داود نبی شکایت برد .درویش گفت :مدت هفت سال از خداوند روزی بی زحمت می خواستم و اینک دعایم پذیرفته شد و به شکرانه آن گاو را ذبح کردم.صاحب گاو از این جواب سربالا خشمگین شد و از داود ع خواست تا خسارت گاو را از او بستاند.داود پس از شنیدن سخنان هر دو طرف در محراب خلوت کرد و پس از دریافت وحی حکم خداوند رابه صاحب گاو...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 18

  • نیلوبلاگ

    حکایت آن درویش که در کوه خلوت کرده بود و خواراکش از درختان انار و گلابی بود2مدتی بر نذر خود بودش وفاتا در آمد امتحانات قضا 1637زین سبب فرمود استثنا کتیدگر خدا خواهد به پیمان بر زنیدرمز ان شاءالله گفتن این است که قبل از هر تصمیمی باید با اندیشه گفته شود.در حدیث آمد که دل همچون پری ستدر بیابانی اسیر ص...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 19

  • نیلوبلاگ

    حکایت کرامات "دقوقی"دقوقی عارف رسیده به حقایق و دریافتها،پیوسته در سفر بود به طوری که دو روز در یک مکان نبود.او با شوقی آتشین در جستجوی اولیای خداوند بود.پس از سالها سرگردانی و تشنگی،به ساحلی می رسد. در کرانه شگفت انگیز آن دریا، هفت شمع فروزان بود گه روشنایی شگفت انگیزی داشت و شعله شمعها به آسمان پر...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 20

  • نیلوبلاگ

    حکایت دقوقی و کراماتش 2در این تمثیل پر رمز وراز، زیباترین مباحث سلوک بیان می شود :-اتحاد نوری اولیا در یکی شدن نور های هفت گانه و درخت ها تمثیل شده است.-تجلی حق در لباس خلق-تسلیم در برابر خداوند-فهم توانایی، بینایی و مهربانی خداوند، آنجا که دقوقی برای غرق شدگان دعا می کند یعنی از خداوند سبقت گرفته ا...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی 21 حکایت دقوقی و کراماتش 3

  • نیلوبلاگ

    همچو داودم نود نعجه مراستطمع در نعجه حریفم هم بخاست 1954تمثیل دیگر برای تمامیت خواه بودن عشق و شوق دقوقی برای ملاقات اولیا ،داستان داود نبی است که در آیه 23 سوره ص آمده است که داود نود ونه زن داشت اما چشمش به زنی بی نهایت زیبا به نام اوریا می افتد و او را نیز به عقد خود در می آورد (در حالی که خواستگ...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر سوم مثنوی22

  • نیلوبلاگ

    حکایت دقوقی و کراماتش 4هفت شمع اندر نظر شد هفت مردنورشان می شد به سقف لاژورد2001دقوقی هفت نور دید که در اصل یکی بودند.باز در کمال تعجب دید آن نورها، هفت مرد هستند.باز هر بک مرد شد شکل درختچشمم از سبزی ایشان نیکبختباز در نظر هفت مرد تبدیل به هفت درخت پر برگ و میوه شد.بیخشان از شاخ خندان روی ترعقل ا...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای مثنوی دفتر سوم 24 حکایت دقوقی و کراماتش 6

  • نیلوبلاگ

    چونکه با تکبیرها مقرون شدندهمچو قربان از جهان بیرون شدندمعنی تکبیر این است ای امامکای خدا پیش تو ما قربان شدیموقت ذبح الله اکبر می کنیهمچنین در ذبح نفس کشتنیتمثیل الله اکبر نماز به کشتن نفس.و بیرون رفتن از این جهان به وسیله نمازی که با قربانی شدن آغاز شود.تن چو اسماعیل و جان همچون خلیلکرد جان تکبیر ...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر ششم مثنوی حکایت سلطان محمود و دزدان 1

  • نیلوبلاگ

    شب چو شه محمود برمی گشت فردبا گروهی قوم دزدان بازخوردسلطان محمود به طور ناشناس از کاخش بیرون آمده تا در شهر بگردد و ببیند اوضاع و احوال مملکت از چه قرار است که با گروهی از دزدان برخورد می کند و به آنها می گوید من هم مثل شما دزد هستم.آن دزدان هریک هنری دارند و از شاه می پرسند که هنر تو چیست؟شاه می گوید هنر من درریش من است.سلطان محمود با علاقه پرسید: خیلی دلم میu200fخواهد هنرهای شما را بدانم. مثلاً خود تو بگو ببینم چه هنری داری؟ مرد قوی هیکل لبخندی زد وباغرورگفت: هنر من در زور و بازوی من است! من میu200fتوانم بدون هیچ وسیله u200fای در هر کجا که بخواهم تونلیحفرکنم و از هر کجا که بخواهم سر در بیاورم! دزد دیگری که کنار مرد قوی هکیل نشسته بود گفت: هنر من در گوش های من نهفته است! سلطان محمود با...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافت های دفتر ششم مثنوی داستان گاو دریایی و گوهر درخشان1

  • نیلوبلاگ

    گاو آبی عادت دارد که گوهری درخشان از دریا بیرون می آورد و در چراگاهش می گذارد و به دور آن می چرد. (گاو آبی از سوسن و سنبل می خورد و مدفوع او عنبر خوشبوست ) تاجر جواهرات در فرصتی ،آن گوهر درخشان را گل آلود می کند و به بالای درختی فرار می کند تا از آسیب او در امان باشد.گاو دریایی وقتی به سراغ گوهر شب چراغ می رود آن را گل اندود می بیند و از آن می رمد و تاجر در این فرصت از درخت پایین می آید و گوهر را بر می دارد. گاو نماد انسان های حیوان سیرت است.گوهر شب چراغ نماد روح لطیف و خدایی ما.گل نماد جسم است که با خواسته های بی حدش روی این روح لطیف, این دمیده شده خدا را می پوشاند. تاجر جواهرات نماد سالکان و عارفان هستند که گوهر روح را ,گوهر " انرژی خدایی "درون را گرچه گل آلود هست می بیند. لجم بیند فوق د...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر ششم (کاملترین دفتر مثنوی معنوی)

  • نیلوبلاگ

    رمز مرگ حقیقی( تولد دوباره )تا نمیری نیست جان کندن تمامبی کمال نردبان نآیی به بامچون ز صد پایه دو پایه کم بودبام را کوشنده نامحرم بودچون رسن یک گز ز صد گز کم بودآب آن در دلو از چه کی رود؟6/726در بیت اول مولانا مرگ حقیقی که در حدیث "موتوا قبل ان تموتوا " آمده است را زیباتر بیان می کند .اگر جان بدهی و حقیقتا هم بمیری باز هم نمرده ای!!مرگ حقیقی مردن از خویشتن و لایه های عمیق و متنوع(جسمی،ذهنی،قلبی و حتی معنوی) آن است.در بیت دوم و سوم دو تمثیل می آورد یکی نردبان که اگر دو پایه کم داشته باشد انسان به بام حقیقت و تماشای آسمان جان نخواهد رسید .و تمثیل دیگر طناب که اگر یک متر کم باشد به آب نخواهی رسید و جانت زنده نخواهد شد.تا نگشتند اختران ما نهاندانکه پنهان است خورشید جهان732تمثیل بسیار زیبا از خدا...

    ادامه مطلب
  • ادامه داستان عشق بلال بهxa0 مصطفی (ص)در دفتر ششم مثنوی

  • نیلوبلاگ

    پس از این که ابوبکر صدیق از راضی کردن بلال برای ابراز نکردن عشق نا امید شد، او را با غلام سفید و زیبای دیگری معاوضه کرد و به صاحب بلال دویست درهم نقره هم داد . در اینجا مولانا تمثیلات بسیار والایی می آورد که صاحب بلال فکر می کرد سر ابوبکر را کلاه گذاشته در حالی که با از دست دادن این گوهر (بلال صدق) خودش مغبون شد و ضرر کرد. بعد از آن ،صدیق پیش مصطفی گفت حال آن بلال با وفا کآن فلک پیمای میمون بال چست این زمان در عشق و اندر دام توست باز سلطان است زآن جغدان به رنج در حدث مدفون شده است آن زفت گنج جغدها بر باز استم می کنند پر و بالش بی گناهی می کنند جرم او اینست کو باز ست و بس غیر خوبی جرم یوسف چیست پس؟ 957 تمثیلات برای بلال و هر انسان آزاده ای که عشق به حقیقت او را از تمام زنجیرها آزاد کر...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافتهای دفتر ششم مثنوی داستان سلطان محمود غزنوی و کودک هندی

  • نیلوبلاگ

    سلطان محمود ضمن جنگ با هندیان کودکی هندی به غنیمت گرفت و او را بر تخت شاهانه نشاند.اما کودک زار زار گریه می کرد.سلطان گفت در تخت سلطنت چرا گریه می کنی ؟؟!! کودک پاسخ داد که مادرم همواره مرا از تو می ترساند و وقتی می خواست نفرین کند ،می گفت الهی به چنگ سلطان محمود بیفتی. از این رو تصویری مهیب از تو در ذهنم ساخته بودم؛اما مادرم کجاست تا اینک مرا بر تخت شاهانه ببیند.مولانا فقر و فنای عارفانه را همان سلطنت می داند که مادر نفس دایما انسان را از آن می ترساند.تمام سعادت انسان در رسیدن به این پادشاهی است و چون فقر مساوی با گذشتن از تمام خواسته هاست ،نفس دایما آن را ترسناک جلوه می دهد.فقر ،آن محمود تست ای بی سعتطبع از او دایم همی ترساندتفقر آن محمود تست ای بیم دل کم شنو زین مادر طبع مضل گرچه اند...

    ادامه مطلب
  • ادامه دریافت های دفتر ششم مثنوی

  • نیلوبلاگ

    چگونگی نزدیکی دوستحکایت فقیر روزی طلب 1فقیری مفلس که از شدت فقر جانش به لب رسیده بود ،دعا می کرد تا خداوند او را از این حال برهاند.شبی هاتفی در خواب به او گفت:به مغازه آن کاغذ فروش برو و در میان کاغذها گنجنامه ای است آن را بردار و طبق دستور عمل کن.در گنجنامه آمده بود:به بیرون شهر برو و فلان بارگاه را پیدا کن پشت به آن کن و رو به قبله تیری در کمان بگذار ،هر جا تیر افتاد گنج آنجاست. فقیر این کار را انجام داد و کمان را سخت می کشید و مکان افتادن تیر را می کند اما خبری از گنج نبود. پادشاه ازین کار پتهانی با خبر شد و تیر اندازان ماهر شاه نیز این کار را انجام دادند اما باز هم گنج پیدا نشد.وقتی فقیر نا امید شد، از خداوند با دلی شکسته راز گنجنامه را درخواست کرد و هاتفی غیبی به او گفت:دستور بود که تی...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    ادامه دریافت یارانه | فرم ادامه دریافت یارانه | درخواست ادامه دریافت یارانه | ادامه داستان عشق واحساس من | ادامه داستان شمیم عشق | ادامه داستان سریال شمیم عشق |